تبليغاتX
دل نوشته های درنای جوان دل نوشته های درنای جوان

تابستان و ...

به نام خداوند رنگین کمان

خداوند بخشنده مهربان

سلام دوستای گلم.

ببخشید که چند روزی نبودم.البته چند روز که نه....چند هفته.

اولش که امتحانات...حالا یکم دیره که بگم امتحانات  تموم شده ولی میگم.

خیلی خوشحالم.ولی باز دلم برای مدرسه تنگ میشه.

البته این دلیل نمیشه من زود زود آپ کنم ها...

میخواستم بگم من نشستم فکر کردم و با توجه به نظرات خوشگل شما

فهمیدم که فایده نداره که بنشیم و بگم من تنهام. چون من خدا رو دارم.

و تا وقتی که حس کنم او پیش منه هیچ وقت تنها نیستم.

در ضمن.شما دوستای گلم رو دارم. خیلی هم دوستتون دارم.

خب ببخشید که دیگه کم کم به وبلاگاتون سر میزنم.

چون من فقط وقت می کنم به وبلاگ خودم برسم. اونم خیلی خیلی کم.

بازم ممنون که نظرات قشنگتون..

دوستتون دارم.

قربونتون.

درنا


 

نوشته شده توسط درنا در شنبه شانزدهم تیر 1386 ساعت 9:34 موضوع | لينک ثابت


من منم

بنام او؛

سلام دوستان عزیزم !

امیدوارم همیشه خوب باشین و هیچ غمی نداشته باشین.هیچ غمی...مخصوصا غم تنهایی!

آه .گفته بودم که میخوام درد و دلهامو براتون بگم . خیلی زیاده از کجا شروع کنم.هر چی بگم باز کم گفتم.

ولی میدونم که شما همدم های خوبی واسه تنهایی من هستین. خیلی خوشحالم.

خب ....من میخوام اول از خودم بگم.از اینکه اصلا چطوری به اینجا رسیدم.

خب زیاده ولی مقداریش رو امروز مقداری فردا مقداری پس فردا و ...ببخشیدااااا...

خب .20 آبان سال 1371 بود که دختر بچه ای کوچولو در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد.

فکر کنم اون مرغ دریایی که منو توی این خانواده انداخت یکمی اشتباه کرد.شاید هم کار درستی کرده باشه.

به هر حال من توی یک خانواده مذهبی بزرگ شدم.من زیاد به خودم سخت نمیگیرم ...

 من میخوام همیشه خوب زندگی کنم ولی... همیشه برعکس میشه! نمیدونم چرا...!

کودکی من در یک مکان خیلی آرام و دوست داشتنی سپری شد ولی نوجوانی ام.... آه !

هیچ کس به من توجه نمیکنه.همه به فکر خودشونن. من هم دوست دارم یه نفر مراقبم باشه...

همیشه تو درسام کمکم کنه.!البته درس من زیاد بد نیست ولی حداقل نظارت که میتونه داشته باشه.

نه پدرم نه مادرم و نه 4 خواهر و برادرم.

بله.من بچه آخرم و از همه ....البته من خودمو بدبخت نمی نامم.

چون خدا رو دارم و تا زمانی که حس میکنم پیشمه هیچ وقت احساس نا امنی و ناراحتی نمیکنم و

میدونم که همیشه منو میبینه و مراقبمه و تنهام نمیذاره ولی تنهایی روحی من

 یه چیز دیگه است. یه چیز بالاتر از این حرفا....

نمیدونم با این تنهایی چه جور کنار بیام.آه .....هیچ وقت نتونستم حرف دلم رو اونجور که میخوام بگم.

نمیدونم چرا..شاید سرنوشت من این باشه.کاشکی میشد کلاف زندگیم رو بشکافم و دوباره ببافم.

فقط با رنگ سفید ...نه سیاه !

ببخشید که سرتون رو درد آوردم. دست خودم نبود. ممنون که به درد و دلام گوش دادین.

قربون همتون.

درنا

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید

قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید


 

نوشته شده توسط درنا در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ساعت 20:11 موضوع | لينک ثابت